مونارک

پروانه نیستم

تنها پری جدا شده‌ام از پرنده‌ای

در باد، دربدر

"سید علی میر افضلی"

آآآشوبم آآرامشم تویی

پنجشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۱۸ ب.ظ

یا بصیر

اندر احوالات اعصاب سه روز کاری !

روز اول

وارد که شدم کسی نبود.تنها از پایین صدای آب می آمد.طولی نکشید که با یک چهره ی

غیر متعارف روبرو شدم:

یک مرد که پاچه هایش را بالا زده.طی به دست دارد زمین را میشوید....جناب رییس!!!

چشم های گرد شده ام را که دید شروع کرد به توضیح دادن:"این زنِ من طلاق گرفته.

بچه هارو انداخته گردن من.اینام همش اینجا میگردن و خرابکاری و پی پی میکنن."

ذهنم میپرد به بچه ی نهایتا سه ساله

میگوید:"بچه هامو دیدی؟بیا ببین.تو اتاقن! "دنبالش میروم برق از کله ام میپرد." این پسرمه

چیکو...ای جوونم پسر بابا.بشین الان میام.اونم دخترمه.جینا.خیلی بیشتر از چیکو منو

دوست داره.بشین بابا جان باید خرایکاریتونو تمیز کنم."

دو تا سگ!....دو تا سگ که از نظر من خیلی هم زشت و نچسب بودند.

منتظر میشوم خانوم "عین" بیاید.خانوم "عین" دختر ساده و فوق العاده خوبیست.کار بلد

است.خودش میگوید جناب رییس به بهانه های مختلف از او حقوق کم میکند تا خودش از

اینجا برود.میگوید چند بار هم زبانی گفته که دیگر نیا.ولی او سرسخت تر از این حرف

هاست.مثلا یک بار که شرکت شلوغ بود چند دختر جینا را دیدند و صدای ذوق کردنشان

تا اتاق رییس رفت.رییس هم از حقوق خانوم"عین" کم کرد.میگفت خیلی زود از کوره در

میرود.من اگر اشتباه کنم بدجور عصبانی میشود ولی اگر اشتباه از خودش باشد انگار نه

انگار.از عصبانیت های قبلی اش هم گفت.اینکه دعوای بدی بین او و کارمند قبلی رخ داد و

جلوی همه رییس زد توی گوشش و گوشی اش را شکست.دختر هم هرچه از دهانش

در آمد گفت و رفت.

عصبانیت رییس را قبل تر ها دیده بودم.بد بود.خیلی بد.این طور بگویم.فکر کنید یک دخترِ

لوسی که همه با ملایمت با او صحبت میکنند و وقتی صدا از حدی بالاتر میرود سیستم

اعصاب و تمرکزش به هم میریزد،این دختر شاهد این ماجرا باشد که یک مرد سر اینکه یک

فیش جابه جا شده است دارد سر یک دختر دیگر که کمتر از یک متر با او فاصله دارد، دااااد

میزند و دفترچه ی فیش را پرت میکند سمت دختر بیچاره.آنوقت آن دخترِ نازپرورده ی شاهدِ

ماجرا گوش هایش را گرفته و در خود مچاله شده .

روز دوم

همه چیز عادی بود.تا وقتی که رییس دو اشتباه کرد.مبلغ وارد شده را اشتباه نوشته بود.

و قبل مطمئن شدن از اسم صاحب فیش، سر مبلغش بحث کرد.خانوم"عین" که این

اشتباهات را سامان داد،بالاخره حرفی که مدت ها در دلش بود را به جناب رییس زد.

که :" دیدید شما هم اشتباه میکنید.همش الکی سر این چیزا از حقوق من کم میکنید."

این حرف همانا و دیدن آن روی جناب رییس همانا!خلاصه اش اینکه رگبار فحش و ناسزا و

طعنه با صدای بلند بود که روانه ی خانوم"عین" شد.رییس تصمیم قاطع گرفته بود که این

دفعه اخراجش کند.ساعت آخر بود.منتظر شد همه بروند.من ماندم و خانوم "عین" و آقای

"سین" و بحث سر تکلیف خانوم "عین"بود.بماند که این بین یک عدد ماشین حساب از

دست رییس ول شد و من دو متر جابه جا شدم و فشارم در نوسان بود و خود را به شدت

نگه داشته بودم که نزنم زیر گریه و رنگ و رو هم که صد رحمت به گچ دیوار.و بیشتر این

بماند که توهین پشت توهین بود که میشنیدم.من را واسطه کرده بود که مستقیما با خانوم

"عین"حرف نزند.شده بودم "در"که "دیوار" بشنود.

ذکر "لاحول و لا قوة الا بالله" میگیرم که حواسم پرت شود.معلوم بود به سختی خودش را

کنترل میکند بدتر از این ها نگوید.آن به اصطلاح آآقای "سین" هم که انگار نه انگار.سرش

را کرده بود توی مجله.من هرلحظه مطمئن تر میشدم که اینجا جای من نیست.

قرار شد ما ضمانتش را بکنیم.آقای "سین" گفت برود بهتر است.این بین رییس میرود سیگار

بکشد.ضعف کرده بودم.دست هایم گزگز میکرد.صدای قلبم را میشنیدم.بوی سیگار زد زیر

دماغم.تنها تکیه گاهم دیوار بود.محکم چسبیدمش که پخش زمین نشوم.آقای "سین" و

خانوم "عین" نشسته بودند.رییس یک پوک میزد و دودش را با غر زدن بیرون میداد.ساعت

نزدیک هشت. خانوم"عین" تعهد داد که درصورت ناراحت کردن رییس خودش برود.تعهد داد که

جواب رییس را ندهد.تعهد داد که بماند.

و من با خودم عهد کردم که فردا روز آخر کاری ام باشد.

روز سوم

گفتم که دیگر نمی آیم.با خنده گفت خداروشکر! و این من بودم که بیشتر خدا را شکر کردم.

نظرات  (۵)

من دیگه حرفی ندارم!

باور کن همون ذکر، نجاتت داد!

پاسخ:

سلااام عزیزممم


:*

سلام
خداقوت
یاحق
پاسخ:

   سلام

خیلی ممنونم

  • آقای سر به هوا ...
  • سلام
    پست آخرتو خوندم ! سبک نوشتنت رو دوست دارم
    اگر با تبادل لینک موافقی منو با عنوان " روزنوشت های آقای سر به هوا " لینک کن و بعد خبرم کن تا منم لینکت کنم
    راستی ! یادت نره عنوان لینک + آدرس وبت رو برام بفرستی
    منتظرتم
    پاسخ:
    سلام
    آه چه غیر منطقی!
    کار خوبی کردید...
    پاسخ:

           سلام

    مرسی

    ^___^

    سلام

    خوبی

    نوشتنت چطور است

    دستانت می خندند

    دلت نمک دارد ؟

    ان شاء االله

    راستی آزمون کارآگاهی شرکت می کردی . حیف شد ...

    پاسخ:

    سلام

    شما خوبید؟

    به  پای گذشته نمیرسه

    نه...قبل تر ها یادتان هست؟بیشتر میخندیدند.الان تبسمی کوچک...

    بله نمک دلمان محفوظ است و معتدل.ولی تازگی ها شور میزند.شیرینی سراغ ندارید؟

     

    آزمون نداده اینیم.آزمون بدیم دیگه چی مییییشه [ آیکون خود شیفتگی :)]

     

     

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی