مونارک

پروانه نیستم

تنها پری جدا شده‌ام از پرنده‌ای

در باد، دربدر

"سید علی میر افضلی"

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۱۹ ب.ظ

یا عشق

صبح به دلت هوای حرم بیفتد. ظهر بیفتی به روضه گوش دادن. هی آهنگ حامد زمانی را زمزمه کنی و هی اشکت شدت بگیرد.صدا هق هقت بلند شود.شب لایو بگذارند از مشهد.

این حجم دلتنگی توی یک روز انصاف نیست.

انصاف نیست آقاجان

یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم...

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۱۶ ق.ظ

یا انیس

 <<وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَآ إِلَّا مَتَاعُ الْغَرُور >> را تکرار کنی و به خیال خودت ایمان آورده ای به آیه

و بشینی برای نداشتن چادر گل درشت ابریشمی که توی ذهنت ساختی غصه بخوری...

قرار نبود توی دنیا غرق شوی جانان

ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم...

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ق.ظ

یا بصیر

خیلی اتفاقی، یادم به چند سال پیش افتاد. که لَه لَه میزدم برای جهادی.تا خود جلسه ی

توجیهی اش میرفتم و نمی شد.می نشستم پای خاطرات کعبه دل ،جرعه وصال و زینب و

هی مجنون تر می شدم. 

یادم به چند سال پیش افتاد که پیام پشت پیام بود که می آمد.که تا پای ثبت نام می رفتم و

 آخر بدرقه شان نصیبم می شد. 

یادم به حوزه دانشجویی افتاد که مادر مخالف بود.

یادم به بسیج،واحد علیمحمدی، جنوب، مدرسه قرآن،کلاس مجردها، خیریه مادر مهربان،

به مشهد... مشهد... مشهد... آآآخ مشهد... 

حالا همه ی "یاد" های بغض شده از سر و کولم بالا میروند و هرروز با صدای لرزان تکرار میکنم:

بگذارید زندگی ام آرام و بی دغدغه و راحت نباشد...قرار نیست، دنیا قرارمان دهد.


ハート のデコメ絵文字  مرور درد عاشقی...

مرا طلایی گنبد تو بیقرار میکند

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

یا نور

چمدان میبندم

بغض لعنتی پایین نمیرود.اولین بار نیست که تنها

 سفر میکنم اما اینبار فرق دارد. 

تبریز

حرم

 ندارد... 

قضیه چیه

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ب.ظ

یا علیم

چطور میشود آدم سر امتحان کوانتوم و الکترومغناطیس

 و هرچه که از مشتقات فیزیک هست دلش به نقاشی برود

آنوقت سر امتحان نقاشی بشیند لاپلاسین حساب کند. 

مغز ما هم شوخی دارد ها!!! 

من گریه میکنم که تماشا کنی مرا...

چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۱ ب.ظ

یا عشق


اتود دستم میگیرم.هر خط راست و کج و منحنی ای به گنبدتان ختم میشود.مانده ام آزمون فردا را چه کنم.

دستم نا آرام است .دلم نا آرام تر  

خیلی وقت است نا آرامم، امروز اما دیوانه تر.یادم به آن چارشنبه میفتد.به روزهای بعدش ...به کَرَمت


جانا!

منِ دلتنگِ دلبسته ی عاشق

دیوانه ی کرمت شده ام...

مادرم گفت که عاشق نشوی!گفتم چشم

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ

یا صبر


قبل تر ها، مادر مخالف سرسخت چشم و هم چشمی بود. مخالف دهن بینی. حرف مردم. 

میگفت هر چه به دلت است. 

حالا اما حرف مهریه ی فلانی و طلا و انگشتر و سرویس و چه و چه ی دختر های مردم توی دهانش هست

و من به نگرانی های مادرانه اش لبخند میزنم و توی دلم ریز ریز گریه میکنم.


یَا مَنْ تُحَلّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ، وَ یَا مَنْ یَفْثَأُ بِهِ حَدّ الشّدَائِدِ، وَ یَا مَنْ یُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إِلَی رَوْحِ الْفَرَجِ.


+چشـم های تو مرا بی خبر از چشمـم کرد

من بودم و دل بود و کناری و فراغی...

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۴۴ ب.ظ

یا حلیم

فکر کن رفیق شفیق روزهای وبلاگی ات پیام دهد و تو گیرِ یک حدسِ  شیرین بیفتی.دستت را روی

 دهانت بگذاری و مراتب ذوق مرگی را طی کنی و  با یک جیغُ نچندان بنفش منفجر شوی و آخرش

 را با اشک شوق ختم بخیر کنی...

و بیشتر فکر کن حس های نابِ نه ماهه اش را هفته به هفته  بریزد به جانت و تو خودت را غرق

کلمات کنی که هرچقدر هم سعی کنی نمی فهمی چه حسی دارد...مادر شدن.

گذشت و گذشت.به چشم به هم زدنی برای من و به سختیِ شیرینی برای او...


در تمام روز های آمدنش ذره ذره شوق را توی وجودم می ریخت.خبر رسیدنش را که شنیدم دلم رفت.

سرم به سجده کشیده شد و چشمانم به وجد آمد

رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ ...

پروردگارا، ما را تسلیم خود قرار ده، و از فرزندان ما نیز امتى تسلیم خود پدید آر...


قرارِ دیدنش قرارِ دلم شده بود.عطر نرگس اما بی قرارم  می کرد .نرگس ،تمام حس های

ناب جهان را یک جا دارد.فکر کن  عاشقی دیوانه باشی و عطر نرگس بخورد زیر بینی ات.

این می شود که هی خیابان ها را طی کنی ..بروی...بروی...آخر هم بفهمی تمام

مسیر آمده اشتباه است....نرگس عاشق ها را دیوانه تر می کند.سربه هوا تر...عاشق تر....

حس بغل کردنِ یک فرشته ی تازه از راه رسیده همیشه تازگی دارد.وقتی فاطمه ام

محمد مهدیِ جان را گذاشت توی بغلم.نفسم که با نفسش یکی شد طاقت نیاوردم.

خودم را غرق چشمان درشتِ خیره اش کردم.

سبحان الله...سبحان الله...

وَحَفِظْتَنى فِى الْمَهْدِ طِفْلاً صَبِیّاً وَرَزَقْتَنى مِنَ الْغِذآءِ لَبَناً مَرِیّاً وَعَطَفْتَ عَلَىَّ قُلُوبَ الْحَواضِنِ وَکَفَّلْتَنى

 الاُْمَّهاتِ الرَّواحِمَ

و در حال کودکى و خردسالى در میان گهواره محافظت نمودى،و از بین غذاها شیر گوارا نصیبم کردى،

و دل دایه‏ها را بر من مهربان نمودى،و مادران پرمهر را به پرستارى‏ام گماشتى...

فَتَعالَیْتَ یا رَحیمُ یا رَحْمنُ ...

حالم با معجون دستساز فاطمه و کیک فوق العاده اش جا آمد .شروع کردیم به حرف های

 جان دار که چقدر میچسبد حرف زدن با او...این هم رزق امروزت کیفش را کن.

محمد مهدیِ جان که خوابید رفتیم سراغ ناهار.گفته بودم به املت راضی ام که چشمانم روی میز ماند...

فاطمه ام چه کردی...فسنجوون؟ میدانست دیوانه ی فسنجان هستم.میدانستم با بچه املت هم

سخت میشود.توی پوست خودم که هیچ...توی فضا نمی گنجیدم که ضربه ی آخرش ناکارم کرد...کادوی تولد...

آخ که شدت احساس توی حجم واژه نمیگنجد و حق مطلب ادا نمیشود.تنها شرمندگی اش ماند

برای من و قلم و این دلِ دیوانه ....ممنونم فاطمه ی مهربان.

+من جنبه اش را نداشتم...   کلیک رنجه بفرمایید


پی گیری کار ما وفا میخواهد...

دوشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۰۸ ق.ظ

یا نور




چارشنبه بود. روز شما. ایستاده بودم روبرویتان. دستم می لرزید. قلبم می لرزید. ضریحتان پشت

چشمم می لرزید.طاقت نیاوردم. خودم را کشاندم یک گوشه. چادرم را کشیدم به صورتم.

همین کافی بود تا زیر نگاهِ مهربان شما آب شوم. یادم به تمامِ بی معرفتی هایم افتاد. به بی وفایی هایم...

دَم گرفته بودم زیر چادر...جان دلم...جان دلم...جان دلم...

انی اسئلک همین نگاه مهربان را...و انی اعتقد سلامم را می شنوی و با وجودِ سراسر مهرت

پاسخ می دهی. دلم نمی خواهد بلند شوم. پیرزنی به زور خودش را جا می دهد کنارم.

نگاهی به ضریح می کنم. جایم را به او می دهم. باید بروم بچه ها منتظرند. نگاهم اما سیر نمی شود.

دستِ دلم را می گیرم کِشان کِشان بیرون می برم.

باران می بارد. درونم آتش است. صورتم داغ داغ...گُر گرفته از هُرم حضور. چه خوب است باران.

می ایستم روبروی ایوان. خانمی دارد حدیث می خواند.دقیق می شوم:

امام ششم ما، امام صادق ع  می فرمایند:

مَن تَمنّی شیئاً وَ هُوَ لِلّهِ رضاً لَم یَخرُجْ مِن‌َالدُّنیا حَتّی یُعطاهُ

کسی که چیزی را آرزو کند و رضای خدا در آن باشد، از دنیا نمی‌رود تا آرزویش برآورده گردد


صورتم را به خنکی قطره ها را می سپارم.

اللهم انی اسئلک تو باشی و حضرت جان و من و...او...و او

نگاهم به گنبد می افتد. خنده ام می گیرد مثل بچه ای که پدر ،مچش را گرفته باشد.

خجالت می کشم. نگاهم را بند می کنم به سنگفرش های خیس.خنده ام بغض میشود...

امام رضایم...

من محال است به دیدار تو قانع باشم

جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۱۸ ب.ظ

عمو داشتن حس خوبی دارد و عمو صدا زدن حس خوب تر.

این را بعد از یازده سال فهمیدم.

وقتی عمویم را دیدم دستم در هوا ماند. یک آن شانه هایم فشرده شد.نفسم درنمی آمد.

درتمام سالها یاد ندارم هیچکدام از عموهایم مرا بغل کرده باشند.این شدت از فوران احساسات

دور از رسم و سنت خانوادگی شان بود.بهت من بیشتر شد وقتی "عمو جان" و " عزیزم"و "فدایت شوم"

از دهانش نمی افتاد...

مسخره نیست؟!انگار که یک خانواده جدید پیدا کرده باشم. بعد از یازده سال پسربچه ای برایت لبخند بزند.

 جلو بیاید با لهجه بگوید: "سلام آبجی" و یک بوسه بکارد روی گونه و الفرار و عمویت غش غش بخندد که

این محسن است پسرم.و آن یکی هم معصومه.

عمو داشتن خوب است و عموی ته تغاری خوب تر.این را بعد یازده سال فهمیدم.وقتی دم ماشین به حرف

گرفتمش به تمام حرف های نگفته.عقده شده.بغض شده.یادش رفته بود که فقط 3سال از من بزرگتر است

 و با چشمان گرد شده نگاهم میکرد. هرچه کردم "عمو" توی دهانم نچرخید.

گفتم:"علی تو چقدر خوبی" و خوب تر وقتی از قبل برایم کادو گرفته بود.

بعد از یازده سال...فارغ از تمام دعواهای فامیلی رفتم دیدنشان.بی خیالِ قهر و حرف و حدیث ها و

 به خیال مهر و روشنی دل و جانِ کلام رحمت اللعالمین...صله ی رحم