مونارک

پروانه نیستم

تنها پری جدا شده‌ام از پرنده‌ای

در باد، دربدر

"سید علی میر افضلی"

۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

من بودم و دل بود و کناری و فراغی...

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۴۴ ب.ظ

یا حلیم

فکر کن رفیق شفیق روزهای وبلاگی ات پیام دهد و تو گیرِ یک حدسِ  شیرین بیفتی.دستت را روی

 دهانت بگذاری و مراتب ذوق مرگی را طی کنی و  با یک جیغُ نچندان بنفش منفجر شوی و آخرش

 را با اشک شوق ختم بخیر کنی...

و بیشتر فکر کن حس های نابِ نه ماهه اش را هفته به هفته  بریزد به جانت و تو خودت را غرق

کلمات کنی که هرچقدر هم سعی کنی نمی فهمی چه حسی دارد...مادر شدن.

گذشت و گذشت.به چشم به هم زدنی برای من و به سختیِ شیرینی برای او...


در تمام روز های آمدنش ذره ذره شوق را توی وجودم می ریخت.خبر رسیدنش را که شنیدم دلم رفت.

سرم به سجده کشیده شد و چشمانم به وجد آمد

رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ ...

پروردگارا، ما را تسلیم خود قرار ده، و از فرزندان ما نیز امتى تسلیم خود پدید آر...


قرارِ دیدنش قرارِ دلم شده بود.عطر نرگس اما بی قرارم  می کرد .نرگس ،تمام حس های

ناب جهان را یک جا دارد.فکر کن  عاشقی دیوانه باشی و عطر نرگس بخورد زیر بینی ات.

این می شود که هی خیابان ها را طی کنی ..بروی...بروی...آخر هم بفهمی تمام

مسیر آمده اشتباه است....نرگس عاشق ها را دیوانه تر می کند.سربه هوا تر...عاشق تر....

حس بغل کردنِ یک فرشته ی تازه از راه رسیده همیشه تازگی دارد.وقتی فاطمه ام

محمد مهدیِ جان را گذاشت توی بغلم.نفسم که با نفسش یکی شد طاقت نیاوردم.

خودم را غرق چشمان درشتِ خیره اش کردم.

سبحان الله...سبحان الله...

وَحَفِظْتَنى فِى الْمَهْدِ طِفْلاً صَبِیّاً وَرَزَقْتَنى مِنَ الْغِذآءِ لَبَناً مَرِیّاً وَعَطَفْتَ عَلَىَّ قُلُوبَ الْحَواضِنِ وَکَفَّلْتَنى

 الاُْمَّهاتِ الرَّواحِمَ

و در حال کودکى و خردسالى در میان گهواره محافظت نمودى،و از بین غذاها شیر گوارا نصیبم کردى،

و دل دایه‏ها را بر من مهربان نمودى،و مادران پرمهر را به پرستارى‏ام گماشتى...

فَتَعالَیْتَ یا رَحیمُ یا رَحْمنُ ...

حالم با معجون دستساز فاطمه و کیک فوق العاده اش جا آمد .شروع کردیم به حرف های

 جان دار که چقدر میچسبد حرف زدن با او...این هم رزق امروزت کیفش را کن.

محمد مهدیِ جان که خوابید رفتیم سراغ ناهار.گفته بودم به املت راضی ام که چشمانم روی میز ماند...

فاطمه ام چه کردی...فسنجوون؟ میدانست دیوانه ی فسنجان هستم.میدانستم با بچه املت هم

سخت میشود.توی پوست خودم که هیچ...توی فضا نمی گنجیدم که ضربه ی آخرش ناکارم کرد...کادوی تولد...

آخ که شدت احساس توی حجم واژه نمیگنجد و حق مطلب ادا نمیشود.تنها شرمندگی اش ماند

برای من و قلم و این دلِ دیوانه ....ممنونم فاطمه ی مهربان.

+من جنبه اش را نداشتم...   کلیک رنجه بفرمایید