مونارک

پروانه نیستم

تنها پری جدا شده‌ام از پرنده‌ای

در باد، دربدر

"سید علی میر افضلی"

۱ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت

شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۰۲ ب.ظ

یا محبوب


اینجا کافی شاپ

به هوای دلِ من آمده ایم شیرینی بخوریم و به هوای دلِ او، قهوه.میدانم هروقت دلتنگم

میشود یعنی پُر است.روحش به ستوه آمده  ولی خرید را بهانه میکند.من در مقابل او

همیشه تمامَم گوش میشود.

اینجا کافی شاپ.موسیقی پخش میکنند.خواننده را طبق معمول نمیشناسم..چشانمان

 مانده روی ظرف آجیلِ روی میز و خودمان مانده ایم که جزو سرویسِ کافه است یا نه.حین

مسخره بازی های دخترانه مان، موزیک عوض میشود.لبخندش محو میشود و با چشمان

اشکی نگاهم میکند.

دوزاری ام افتاد.هر آدمِ عاشق نشده ی عشق ندیده ی پرت از مرحله ای هم میفهمد که

 پشتِ این آهنگ خاطره ای جامانده.خاطره ای که در لحظه به اوج می بُرد و حالا زمین

میکوبد.تلخی قهوه را با شیرینی فرو دادم که گفت:"یادت می آید آن آهنگی که برایم

خواند؟ گیتار میزد و میخواند و من مست میشدم"

سر تکان دادم.بعدش "یادت میآید"ها و "یادش بخیر"ها و "ای کاش"ها و "بی خیالش"ها

 بود که برایم ردیف کرد و من زور میزدم خودم را توی حرف هایش ببینم که مثلا همدردی

 کرده باشم.که بفهمم  یک دختری که برای کسی قوانینش را کنار گذاشته و حالا او مانده

است و کلی خاطره ی عذاب آور، چه حالی دارد.

بفهمم اگر یک روز دوست داشتن هایش تمام شود و برود دورِ دور و کلی دخترِ بورِ چشم

آبی دورش را بگیرند چه شکلی میشوم.بفهمم از هتل استقلال تا پارکِ ملت بغض کردن

و تا به تئاتر شهر گریه کردن یعنی چه.

اینجا کافی شاپ.فضا سنگین است.حساسیت به کافئینم زده بالا.یادم می افتد به چند

سال پیش.

جانا!

 این دنیا نظم دارد.بعضی آدم ها می آیند بیدارت کنند.ماندنی نیستند و اگر

دل بستی، تاوانش دردِ بزرگ شدن است. خاطراتشان چنگ می اندازد به روحت.

گاهی نفرینش میکنی و گاهی خدا را شکر میکنی که آمد.که حقیقت زندگی را نشانت

 داد.که تو را از پیله ی خوش باوری ات بیرون کشاند.

اما زمان کارش را خوب بلد است.صبر کن.روزهای عاشقیت میرسد...

صبر کن جانانِ دلبر.

«اللهم افتح لنا بالخیر و اجعل عواقب امورنا الی الخیر برحمتک یا ارحم الراحمین»