مونارک

پروانه نیستم

تنها پری جدا شده‌ام از پرنده‌ای

در باد، دربدر

"سید علی میر افضلی"

۵ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

یا انیس


یک دختر وقتی کمندِ موهایش را میچیند و ناخن هایش را از ته میگیرد و لباس تیره

 میپوشد و پاستیل خرسی برایش معنا ندارد و شکلات زهرمارش است خرید هم از

نظرش کار مسخره ای باشد و آغوش سردش را نصیب زانوهایش کرده باشد یعنی

 یک چیزی تهِ تهِ دلش شکسته و تکه هایش رسوب کرده کفِ دلش.یعنی دارد از

درون میسوزد و داغی اش به گودی چشمانش رسیده ...ینی با همه قهر کرده

 حتی حضرت عشق و حتی تر آن بالایی و بیشتر با خودش...یعنی دارد با مرغِ عشقِ

 توی قفس همدردی میکند و یعنی تر اینکه یک نفر رامیخواهد که حالش را به هم بزند

که رسوب های دل شکسته اش را بردارد و نور بریزد بجایش که واسطه شود پیش آن

بالایی که بِبَردَش شهر نور و مشت مشت نور بپاشد توی صورتش و دستش را بگذارد

روی ضریح و بگوید آشتی شدی؟


بجز چشمان ِ تو غارتگـــری هرگز نمیخواهم

شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۰۰ ب.ظ

هوالهادی


خیلی وقت پیش ها قرار بود جایی چاپ شود که میان دلِ مشغولیِ سردبیر گم شد.

اینجا میگذارمش.


«خلیفه ی سوم ابوذر را تبعید کرد به ربذه.به بیابانی بی آب و علف.فقط برای اینکه به

شیوه ی حکومتش اعتراض کرده بود.گفت:" هیج کش حق ندارد بدرقه اش کند.".

اما علی بدرقه اش کرد.با حسن و حسین.حسین میگفت:"عمو جان! بیصبری نکن.

از خدا کمک بخواه. نکند تسلیم بشوی جلوی سختی ها و ستم ها.بی صبری نکن."»

به ابوذر غبطه میخورد.ابوذری که خستگی اش را در دل میریخت.دلی که عشق علی (ع)

را داشت.علی ای که...نه! هنوز خیلی چیز ها از علی نمیدانست.با اینکه کلاس های

اخلاق و نهج البلاغه اش طرفدارهای زیادی داشت، هر دفعه اما چیز تازه ای یاد میگرفت.

شاگرد هایش هم مشتاق بودند.

صبر...مقاومت...استقامت...قرآن...نهج البلاغه...

آن روز ها این هارا به هر زندانی ای که می گفتی ، اسم یک نفر را می برد.

حسین علم الهدی.

گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست

شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۴۵ ب.ظ

هوالمحبوب


خوابمان را دیده بود همان موقع که رفته بودیم مشهد.زیر سایه ی نورانیِ حضرتِ عشق

دستِ هم را گرفته بودیم و قدم میزدیم.لبخند میزدم.لبخند میزدی و به گنبدِ زردِ جانان

نگاه میکردی و برایم یاسین میخواندی.تعریف که کرد خنده ام گرفت.

گفتم واقعا که خواب دیده ای.


عاشقان را مژده دهید

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۴۱ ق.ظ

یا حبیب


چه  ذوقی میکنیم، وقتی میشنویم یک زمان گفته بودی دلتنگم برای دیدن برادرانم...

واشوقاه الی لقاء اخوانی...

نشسته بودی میان یارانت ، مثل پروانه میگشتند دورت و باز گفتی انی الیهم مشتاق...

مشتاقانه میگفتی ، با اشک میگفتی ،بی تاب میگفتی...

اصحاب که گفتند:"جانمان به فدایت،چرا بی تابی میکنی ؟!ما که اینجاییم.نزدیک شما..."

و شما گفتی:"شما اصحاب من هستید. برادران من آنها هستند که مرا ندیده اند و تنها

 از روی نوشته ای به من ایمان آورده اند...چقدر مشتاق دیدارشان هستم..."

دعایشان کردی...

«اللهم احفظهم وانصرهم علی من خالفهم و اقرعینی بهم یومالقیامه .»

خداوندا! حفظشان کن و یاریشان فرما در نبرد با دشمنان

و چشمم را به دیدارشان در قیامت روشن کن.


 

اویس این زمانه که باشی ،ذوق دارد وقتی بشنوی، بخوانی، پیامبرت دلتنگ توست...

+این را از خانه ی قبلی ام برداشتم...همچنان با خواندنش ذوق میکنم.

++عیدتان به شادی و میلاد جانانِ دل مبارک


هرچه در حال و هوایت رشته بودم پنبه شد...

يكشنبه, ۶ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۲۲ ب.ظ

یا جبّار

 

از قبلِ اربعین ورودی متروها و بعضی خیابان ها پرشده است از گاردی ها.مردم هم دیگر

عادت کرده اند به دیدنشان.از آن موقع به این فکر میکردم  که دور از جانِ شما، فرض کنید

من یک داعشی ام یا نه ، یک عامل انتحاری که میخواهم همه را بفرستم هوا.برادران

 گاردی از کجا میفهمند.خب یک جای معادله ایراد دارد و قطعا همینطور کشکی نیست.

  این ها به کنار.یک حس شیطنت افتاده بود به جانم و توی ذهنم داستان میساختم و

 غش غش میخندیدم.که  مثلا برادر گاردی با ان بیلبیلَک! من را کنترل کند و من یکهو

از جا بپرم و بگم "بووووم" .ولی برادر گاردیِ توی ذهن من از این با جذبه های توی فیلم ها

بود و همیشه من را عاقل اندر سفیه نگاه میکرد.خنده ام تبدیل به خجالت میشد.

  باز هم این ها به کنار.یک صبحی اینجانبه تصمیم گرفتم از مسیر خلوت مترو بروم و از

قضا پرنده هم پرنمیزد.خواستم وارد شوم که جوانِ غیور گاردی که به چشم برادری هزار

ماشاالله نصیبش باشد یکباره گفت: خانوم.میشود یک لحظه...بعد انگار من اولین دَشتش

 باشم.دستگاه را با لبخندی مرموز گرفت جلوی کیفم و دستگاهِ از خدا بیخبر هم هر دو

ثانیه بوق میزد که جنابشان فرمودند خانوم فلز همراه دارید؟ و من با چشم های بیرون زده

گفتم اگر زیپ و موبایل جزو فلزات است.بله دارم.

بعد آن بیلبیلک را گرفت به چادرم و دوباره همان بوق بود که قطع نمیشد.گفتم جناب!زیر

 این چادر هم کلی زیپ است و هم زیورآلات زنانه.برادر گاردی خنده اش گرفته بود و من

بیشتر زور میزدم خنده ام را نگه دارم.گفت ببخشید وقتتان را گرفتم .خیلی ممنون.


خلاصه این همه نقشه های خیالی باد هوا بود و پای عمل همه اش وا رفت.و من

همچنان فکر میکنم اگر داعشی بودم و بازهم به این جواب میرسم که یکی آن بالاست

که حواسش به همه چیز هست.



+من ایشان را بسیار عاشقم